🖤 نامهای از اعماق رنج تو
من رنجیدهام…
نه یک رنج ساده، نه یک دلگیری کوتاه؛
من رنجی را با خودم حمل کردهام که سالها، مثل باری روی قفسهٔ سینهام نشسته.
من از جاهایی زخمی شدم که باید خانهٔ امنم میبود.
از صداهایی ترسیدم که باید نگهبان آرامشم میشدند.
از مردی لرزیدم که باید ستون امنیت من باشد—ولی نبود.
داد زد، تحقیر کرد، فشار آورد…
و من لابهلای آن همه هیاهو، آرامآرام فرو ریختم.
من رنجیدهام از اینکه کسی نفهمید لرزش سر یک دختر نوجوان یعنی چه.
نفهمیدند سکوت طولانی یعنی درد.
نفهمیدند اطاعت اجباری یعنی فروپاشی درونی.
من از تمام روزهایی رنجیدم که به جای شادی، ترس را یاد گرفتم.
به جای خنده، لرزش را یاد گرفتم.
به جای اعتماد، مراقب بودنِ افراطی را یاد گرفتم.
و این یادگیریها ارزان نبود… با تکهتکهی روانم خریده شد.
من از آن سالهایی رنجیدم که هیچکس نپرسید:
«حالت خوبه؟»
«میترسی؟»
«صدات چرا لرزونه؟»
نه…
هیچکس نبود.
من فقط یک کودک بودم که میانِ فریادها گیر افتاده بود و دنیا را از پشت دیوارهای تهدید یاد گرفت.
من رنجیدهام…
از اینکه مجبور شدم قوی باشم در حالی که از کلمهٔ "قوی" بیزارم.
از اینکه مجبور شدم کنترل کنم، در حالی که از "کنترل" بدم میآید.
از اینکه مجبور بودم تحمل کنم، در حالی که روحم فریاد میکشید.
این رنجها فقط خاطره نیستند؛
زخمهاییاند که هنوز زندهاند،
هنوز میسوزند،
هنوز حقیقت دارند،
و حق دارند اعتراف شوند.
امروز مینویسم چون نمیخواهم هیچکس حتی برای یک لحظه فکر کند این درد کوچک بوده.
نه.
این درد عظیم بود.
این رنج سنگین بود.
این زخم عمیق بود.
و من حق دارم که آن را به رسمیت بشناسم.
من انتخاب میکنم:
از اینجا به بعد، رنج را با احترام میگذارم زمین.
نه برای اینکه سبک بوده—برای اینکه دیگر مال من نیست.
من حق دارم آرام شوم.
حق دارم تنفسی بدون ترس داشته باشم.
من رنجیدهام…