مدرسه ها تازه باز شده بود منم پسرم کلاس اولی خودمم کارمند ، هنوز دستم نیومده بود چجوری مدیریت کنم ، اولین جمعه مهر ، از صبح بلند شدم مثل کوزت کار کردم ، گردگیری جارو پخت غذا، مرغ شستن و بامیه سرخ کردن و فریز کردن و ظرف شستن و دستشویی و ... ، یه دقیقه نتونستم بشینم
بعد شوهرم بلند شد صبحانه خورد خوابید ناهار خورد خوابید فقط یک کم تو مرغ شستن کمک کرد
عصری پسرم گفت بابا بیا بازی رفت تو گوشیش کار دارم فعلا،پسرمم گفت تو همش با خوابی یا میگی کار دارم
منم که حرصی بودم گفتم راست میگه دیگه از صبح تا حالا فقط خوردی و خوابیدی این چه وضعشه و اینا و ی کم غر زدم منم مثل تو سرکار میرم همش نمیشه که من فقط تو خونه کار کنم و اینا
که یهو قاطی کرد گفت مگه خودت چی کار میکنی کلا یه غذا میپزی برای من که اونم دیگه نمیخورم
منو بگی قاطی نکردم گفتم یعنی این همه بدوبدو من تو طول هفته سرکار رفتن و کار خونه و بچه رو نمیبینه فقط یه غذا پختن و اونم آخرش این
قاطی کردم گفتم خجالت بکش چشمات نمیبینه البته به تو یاد ندادن به تو فقط یاد دادن مادرتو خواهرت کار میکنن دخترای مردم هیچ و رفتم دستشویی گریه
دستشویی هم رفتم بلند بلند غر میزدم وسط حرفام گفتم لیاقت نداری لیاقت تو همون دختره دزده نه من، (آخه نامزد قبلیش دو بار تاحالا ازش مهریه گرفت تو زمان زندگی با من، باز پارسال با صیغه نامه جعلی بعد ۱۱ سال پیداش شد که دادگاه کشی داشتیم و اینا)و یعنی کلا همین حرفا بینمون رد و بدل شد
الان بعد از اون من هرزگاهی غیرمستقیم و مستقیم حرف میزنم باهاش ولی اون اصلا
دو سه بار هم پنجشنبه جمعه پیام دادم ناهار میای بزارم جواب نداده
تو خونه همش حالت عصبیه آرامش نداره اما اصلا پیشقدم نمیشه
منم نمیخوام بیشتر از این غرورم بشکونم