خیلی از دست خانواده ی خودم ناراحت از بچگی یه روز خوش ندیدم از بچگی پدرومادرم همش در حال جنگ و دعوا بودن وسط دعوا و فحش بزرگ شدم یه دعوایی شد که هنوزم قلبم درد میکنه منو 14سالگی شوهر دادن وقتی یادم میفته یه داداش 12 ساله دارم هی موقع رفتن به خونه اشون خیلی اذیتم میکنه هی فحشهای بد و بی احترامی دیگه از دستشون خستم دلم میخاد دیگه نرم خونشون راستش جایی ندارم ذیگه خیلی بی پناهم یه خواهر دارم که شوهر و مادرشوهرش رو ترجیح میده به من کلا خیلی تنهام ناراحتم اونوقت خواهرشوهرم دخترش حاملس همسن منه میره همه کاراشو میکنه از جارو بگیر تا غذا پختن منم حامله شدم هیچ کس کمکم نکرد
قوی باش. میدونم حرفام تلخه اما خودتو از هرجا که میبنی داره غذاب میکشی سریع فاصله بگیر، بهاش هرچی میخواد باشه، ولی اینو فراموش نکن که هرچی بمونی فقط و فقط خودت زجرش رو میکشی. به قول معروف اگر حالا از این قطار پیاده نشی، بلیت برگشتت بیشتر میشه