این متن و خودم نوشتم
بخونید و نظر بدید
خوشحال میشم❤️❤️
موضوع:دلتنگ بارانیم
به شیشهی اتاقم خیره شدم؛ جایی که انتظار داشتم رد قطرات باران روی آن نشسته باشد، اما حالا صاف و بیصدا بود. به سمت پنجره رفتم و به آسمان چشم دوختم؛ آسمانی که دیگر باران را به سوی زمین هدایت نمیکرد. دلم باران میخواست؛ راه رفتن روی زمینِ بارانخورده، چتر بهدست گرفتن و در خیابانهای خیس قدم زدن. دلم باران میخواست؛ بارانی که صدایش سکوت دل را میشکند و دیدنش آرامش میآورد. همچنان به آسمان خیره بودم. چرا باران نمیبارید؟ چرا زمین را سیراب نمیکرد؟ ابرها کجا بودند؟ چرا به آسمان برای باریدن کمک نمیکردند؟ هرچه نگاه کردم، پاسخی نیافتم. از نگاه کردن به آسمانی که سیاه شده بود خسته شدم؛ چشم برداشتم و به زمین خیره شدم. درختان را دیدم که نالهکنان از آسمان بیباران گلایه میکردند. زمین خشکیده بود و تنها تفاوتش با کویر، رنگش بود. در سکوتی که میان زمین جاری بود، حس کردم دلتنگی من و آن یکی شده است؛ او دلتنگ باران بود و من دلتنگ یاران، زیرا هر برگ خشکیده و هر شاخه خمیده، سخنی از نبودن باران میگفت و بیصدا انتظار میکشید. باران نیامد و شاید هیچگاه نیاید، اما من همچنان به آسمان نگاه میکنم تا شاید روزی قطرهای از امید بر زمین خشکیده ببارد. و من همچنان مینگرم، اما نه قطرهای میآید و نه خبری از آرامش؛ فقط سکوت و تنهایی است که مرا در بر گرفته و هیچ کس نمیفهمد درد انتظار را!
نویسنده:فردایدیروز