دیگه از موندن تو خونمون خسته شدم نمیخام دیگه اینجا زندگی کنم بوی غذا اذیتم میکنه حرفاشون رو مخمه .وقتی مامانمو میبینم احساس میکنم دارم دشمنمو میبینم اینقدر در حقم بدی کردن اینقدر دو رو بودن برام که دیگه نمیتونم بهشون اعتماد کنم اینقدر حرفای بد بهم زدن و الان تظاهر میکنن که خوبن که حالم بهم میخوره احساس بدی دارم نمیتونم مستقل زندگی کنم نمیزارن یکیو دوست دارم نمیزارن باهاش ازدواج کنم دیوووننن اینا نمیتونم دیگه