2777
2789
عنوان

✨️

81 بازدید | 0 پست



روی نیمکت پارک نشسته بودم ؛

کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید .

بهشان سنگ می‌انداختم ؛

می‌پریدند ، دورتر می‌نشستند .

کمی بعد دوباره برمی‌گشتند و ؛

جلویم رژه می‌رفتند .

ساعت از وقت قرار گذشت ؛

نیامد . نگران ، کلافه و عصبی‌ شدم .

شاخه‌گلی که دستم بود سر خم کرده ،

داشت می‌پژمرد !

طاقتم طاق شد ، از روی نیمکت بلند شدم .

ناراحتیم را سر کلاغ‌ها خالی کردم .

گل را هم زمین انداختم ، پامالش کردم ،

بهش گند زدم . گل‌برگ‌هایش کَنده ،

پخش و لهیده شده بود !

یقه‌ی پالتویم را بالا دادم ، دست‌هایم را

توی جیب‌هایش فرو کردم ،

راهم را کشیدم و رفتم .

نرسیده به در پارک ؛

صدایش از پشت سر آمد !

صدای تند قدم‌هایش و حتی ؛

صدای نفس‌نفس‌هایش را هم می‌شنیدم .

اما به طرفش برنگشتم ؛

حتی برای دعوا ، مرافعه ، قهر .

از پارک خارج شدم ؛ خیابان را به دو گذشتم .

هنوز داشت پشتم می‌آمد ؛

صدا پاشنه‌ی چکمه‌هایش را میشنیدم .

می‌دوید و صدایم می‌کرد !

آن‌طرف خیابان ، ایستادم جلوۍ ماشین ؛

هنوز پشتم بود ، کلید را انداختم که در را

باز کنم ، بنشینم و بروم برای همیشه .

در ماشین را باز کرده نکرده ،

صدای بوق ترمزی شدید و 

فریاد و ناله‌ای کوتاه توی گوش‌هایم ؛

جانم فرو ریخت !

تندی برگشتم دیدمش پخش خیابان شده ؛

به رو جلوی ماشینی افتاده بود که ،

به او خورده بود و راننده‌اش داشت ؛

توی سر خودش میزد .

سرش به آسفالت خورده بود ؛

پوکیده بود و خون ، راهش را کشیده بود

به سمت جوی کنار خیابان می‌رفت .

ترس‌خورده و هول به طرفش دویدم و

مبهوت ، گیج و منگ بالای سرش ایستادم .

هاج و واج نگاهش کردم !

توی دست چپش بسته‌ی کوچکی ؛

قرار داشت که با ظرافت خاص خودش ،

کادوپیچ شده بود ، محکم چسبیده بودش .

نگاهم رفت ، روی آستین مانتویش ماند ؛

که بالا شده . 

ساعتش پیدا بود : چهار و پنج دقیقه .

نگاهم برگشت ، ساعت خودم را دیدم :

پنج و پنج دقیقه .

گیج ، درب و داغان به ساعت راننده‌ی ؛

بخت‌برگشته نگاه کردم : 

چهار و پنج دقیقه بود !


برا من آلزایمر درد نیس درمانه:)

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز