روی نیمکت پارک نشسته بودم ؛
کلاغها را میشمردم تا بیاید .
بهشان سنگ میانداختم ؛
میپریدند ، دورتر مینشستند .
کمی بعد دوباره برمیگشتند و ؛
جلویم رژه میرفتند .
ساعت از وقت قرار گذشت ؛
نیامد . نگران ، کلافه و عصبی شدم .
شاخهگلی که دستم بود سر خم کرده ،
داشت میپژمرد !
طاقتم طاق شد ، از روی نیمکت بلند شدم .
ناراحتیم را سر کلاغها خالی کردم .
گل را هم زمین انداختم ، پامالش کردم ،
بهش گند زدم . گلبرگهایش کَنده ،
پخش و لهیده شده بود !
یقهی پالتویم را بالا دادم ، دستهایم را
توی جیبهایش فرو کردم ،
راهم را کشیدم و رفتم .
نرسیده به در پارک ؛
صدایش از پشت سر آمد !
صدای تند قدمهایش و حتی ؛
صدای نفسنفسهایش را هم میشنیدم .
اما به طرفش برنگشتم ؛
حتی برای دعوا ، مرافعه ، قهر .
از پارک خارج شدم ؛ خیابان را به دو گذشتم .
هنوز داشت پشتم میآمد ؛
صدا پاشنهی چکمههایش را میشنیدم .
میدوید و صدایم میکرد !
آنطرف خیابان ، ایستادم جلوۍ ماشین ؛
هنوز پشتم بود ، کلید را انداختم که در را
باز کنم ، بنشینم و بروم برای همیشه .
در ماشین را باز کرده نکرده ،
صدای بوق ترمزی شدید و
فریاد و نالهای کوتاه توی گوشهایم ؛
جانم فرو ریخت !
تندی برگشتم دیدمش پخش خیابان شده ؛
به رو جلوی ماشینی افتاده بود که ،
به او خورده بود و رانندهاش داشت ؛
توی سر خودش میزد .
سرش به آسفالت خورده بود ؛
پوکیده بود و خون ، راهش را کشیده بود
به سمت جوی کنار خیابان میرفت .
ترسخورده و هول به طرفش دویدم و
مبهوت ، گیج و منگ بالای سرش ایستادم .
هاج و واج نگاهش کردم !
توی دست چپش بستهی کوچکی ؛
قرار داشت که با ظرافت خاص خودش ،
کادوپیچ شده بود ، محکم چسبیده بودش .
نگاهم رفت ، روی آستین مانتویش ماند ؛
که بالا شده .
ساعتش پیدا بود : چهار و پنج دقیقه .
نگاهم برگشت ، ساعت خودم را دیدم :
پنج و پنج دقیقه .
گیج ، درب و داغان به ساعت رانندهی ؛
بختبرگشته نگاه کردم :
چهار و پنج دقیقه بود !