بچه ها دیروز خواب دیدم داشتیم میرفتیم سفر بابام هم گفت منم ببرین ـ
خلاصه
امروز صبح خواب دیدم از هر تعداد خاتواده انتخاب میکردن میکشتن ( من چون همیشه میگفتم من دخترم با هم بمیریم) به آقاعه گفتم من دختر با هم بکش گفت ن یه حالت جرقع ای ب من زد تا صحنه رو فراموش کنم خلاصه بابام روانتخاب کرد همون لخظه چون میدونستم پدرم میخاادبمیره گفتم بابا قبل مردن بگو یا ارحم راحمین بعد بگو لا الا هی الله بابام این کلمه گفت بعد با تفنگ کشتن
امروز ظهر خواب بودم الان بیدار شدم خواب دیدم راهی یک سفر هستیم بابام همراهمون بود خیلی خوش میگذشت خیلی بابام ب شوخی گفت میخای برگردیم؟ گفتم ن بابا هنوز تازه رسیدیم داخل یک ماشین بودیم ک مجهز ب همه چیز بود از اجاق گاز بگیر تا چیز های دیگه من میخواستم مرغ درست کنم مرغ هارو ک شستم یهو یه مار دیدم تعدادی تیکه های مرغ رفت سمت مار و مار داشت میخوردشون ک بابام و مامانم گفتن تنهای غذا نپز
از خواب پریدم نفهمیدم چی شد