یادمه بچه بودم یکی از بچه های فامیل کنکور داشت، داشتن نصیحتش میکردن کنکور مثل یه قیف میمونه، آدمای زیادی شرکت میکنن ولی تعداد کمی ازش عبور میکنن. اون موقع من یه دوست داشتم تپلی بود، تا مدت ها بعد دلم براش میسوخت که شاید از قیفه رد نشه و گیر کنه 😅 در مورد اتفاقات چه ذهنیت های عجیببی داشتم و چه داستان هایی میساختم.
شما تفکرات عجیب غریب در مورد حرفا و اتفاقا نداشتین؟