من و به اصطلاح شوهرم سه ساله که عقد کردیم، بعد این آقا همیشه منو پنهون میکنه، تو محل کار قبلیش هرکی ازش میپرسید ازدواج کردی یا نه، میگفت نه، حالا محل کار جدید اومده، به یه نفر این قضیه رو گفت و اون بنده خدا هم به بقیه گفت که فلانی میخواد ازدواج کنه. حالا امروز برگشته بهم میگه زن صاحبکارم منو دید و ازم با ذوق پرسید میخوای ازدواج کنی؟
اینم جواب داده و گفته نه، زنه هم گفته عه چرا، این گفته اره اون دختری که باهاش دوست بودم موقع جنگ ۱۲ روزه دیگه ازش خبری نشد و نمیدونم کجاست، زن صاحبکارشم فکر کرده من کشته شدم.
خیلی ناراحت شدم، باهاش دعوا کردم و بهش گفتم اگه این موضوع اذیت کنندی خب جدا شو و تنها زندگی کن، بعد میگه چرا گندش میکنی