تازه از بيرون اومدم ولى هنوز نگرانم با لباس بيرون نشستم
بخاطر شغل و دانشگام شهر غريبم و اينكه الان همسايه ها جمع هستن من تكو تنهام صداشون مياد اينور، تا ساعتايه ١٢ هميشه آخرهفته ها دوست ندارم خونه باشم تا مهمونا برن
منم با لامپ خاموش و اتاق تاریک و اهنگ غمگین رو تختم دراز کشیدم ولی دوس داشتم با همین اهنگ سر خاک عزیزم باشم ولی اجازه ی بیرون رفتن از خونه رو اینموقع ندارم.
هیچ تک و تنها توی اتاق کف زمین کنار شوفاژ خوابیدم و تو فکر نامزدمم که چرا وقتی تلفن زد بهم انقد تلخ و بداخلاق بود باهام.. چند وقته که غذا نمیتونم بخورم زندگیم بهم ریخته دعام کنین