دو شب پیش با پارتنرم دعوای شدیدی کردیم
طی این یک سال و نیم یک بارم صدام بالا نرفته همیشه آروم بودم ولی اون شب مثل دیوونهها شده بودم <حق دارم> نمیتونم کامل توضیح بدم سر چه موضوعی بوده و حس میکنم کسی هم درک نمیکنه ، چون من نیست!
انقدر گریه کردم و جیغ زدم منی که تو عمرم جیغ نزدم
که تمامِ تنم درد میکنه
دو روزه از اتاقم نزدم بیرون لب به غذا نزدم فقط مچاله شدم گوشه تخت با چشمایِ پف کرده و کاسهی چشمام شدید درد میکنن و صورت رنگ پریده و سردرد و دل درد و خالی شدنه ته دلم.
یک سال و نیم با این آدم زندگی کردم کُلییییی باهم خاطره داریم کُلی دوسش داشتم آیندمونو با هم چیده بودیم!
احساس تهی بودن و پوچی دارم بی حسیه مطلق.
از عشق از دوست داشتن از رابطه متنفر شدم از طرفی فکر از دست دادنش اینکه دیگه نیست واسم عذابه خالصه غمش تو استخونمه تو استخونم!