بچها خیلی دلم خونه خیلی
چند سال تو زندگی با شوهرم هر اتفاقی بد خوب چه ب وسیله خودش چ ب وسیله خونوادش میوقتاد من دم نمیزدم حتی یک کلمشو هم ب خونوادم نمیگفتم
که مبادا اتفاقی بیوفته فقط تو خودم میریختم
من اگه شک میکردم چون اونا پیش زمینشو داشتن
چون با گوشای خودم شنیده بودم که مادرش میگفت باید گوش پسرمو پر کنم
چون همه رو شنیده بودم از فوشاشون تا همه چیز من شده بودم ی ادم شکاک عصبی که فقط فوش میداد ب خودش خونوادش من میدونم فوش دادن خیلی بد بود ولی به جنون میرسیدیم
خلاصه چند روز پیش با شوهرم بحث مردیم شوهرم رفت تموم مسایلمونو تموم حرفای منو به خونواده خودم به خونواده خودش گفت همه چیزو ببین همه چیزو
حتی گفت من بعشون فوش میدادم چند روز فقط دعوا داشتیم رفتیم مشاوره
یکم باهامون حرف زد
خلاصه ب من گفت چند روز بمون خونه بابات میام دنبالت
بچها من خیلی داغونم خیلی تا میتونی بد منو پیش خونوادش گفت
له ام له از فکر اینکه اونا پیش خودشون الان چی میگن دارم روانی میشم از فکر اینکه فکر کنند شوهرم اصلا منو دوست نداره دارم روانی میشم