یه داداش کوچیک دارم صدای تلوزیونو تا اخر میبره انگار گاوه هرچی باهاش حرف میزنم میگم من کنکور دارم میگه به من چه دلم میخواد
خونمون که همیشه دعواست
منم تو انباری درس میخونم حتی درم نداره و هرچی سر و صدا تو خونست میاد داخل
شبا یخ میزنم با پتو درس میخونم حتی میزم ندارم
خیلی تلاشمو میکنم درسمم خیلی خوبه
ولی گاهی اوقات با خودم میگم کاشکی منم مثل خیلیا خانوادم درک میکردن حداقل کاری که از دستشون برمیاد اینه که سرو صدا نکنن حتی همونم انجام نمیدن
از یه طرفم ازم انتظار رتبه بالا دارن
من عصبی شدم همه جوشای صورتمم کندم
حتی یه کتابخونه نزدیکمون نیست که برم اونجا
تا بخوام برم کتابخونه 3 ساعت از وقتم گرفته میشه
توروخدا یکی به من بگه چیکار کنم