که بشینم مثه ادم زندگیمو بکنم اما نمیشه.تو دلم تو سرم غوغاییه که فقط خودم میدونم و خودم!
کاش میتونستم مثه همه باشم.مثه خیلیا بیخیاااال همه چی،کاش اجازه میدادم گذرزمان خودش همه چی رو بهم نشون بده اما نه.من جلو جلو غصه ی همه چی رو میخورم.همینه که همین الانشم تو اوووج شلوغی خونه و پذیرایی از مهمون و خوش و بش و خنده،این بغض لعنتی امونم نمیده..