خالهم و شوهرش این روزها حالوخوبی ندارن. خاله آلزایمر گرفته و شوهرش هم خیلی ضعیف شده، طوری که حتی باز کردن درِ دارو براش سخته.
اونا پنج تا بچه دارن؛ سه پسر و دو دختر. بیشترشون تو شهرهای دیگه زندگی میکنن و فقط یکی از پسرها تو روستا مونده.
اما همون پسرِ تو روستا هم، با اینکه خودش همیشه سر میزنه، زنش اصلاً نزدیک نمیآد و هیچ کمکی نمیکنه.
از اون طرف، دو تا از دخترا فقط ده تا پانزده دقیقه با روستا فاصله دارن ولی عملاً سر نمیزنن.
یکی از دخترا انگار اصلاً وجود نداره، و اون یکی که قبلاً همیشه مراقبشون بود، از وقتی شوهر خالهم ارثش رو بین پنجتا بچه تقسیم کرد و سهم اون دختر رو هم داد، اون رفت و با اون پول مغازهای تو روستا زد (از طرف بدی نیست که نمیره، بلکه خودش رو خیلی گرفتار مغازهاش کرده؛ طوری که حتی برای زندگی خودش هم وقتی نداره).
در حالی که نه گرفتاری مالی داره، نه نیازی به درآمد بیشتر — مغازه رو فقط برای سرگرمی و درآمد اضافه زده، ولی از اون موقع دیگه اصلاً سراغ پدر و مادرش نمیره.
دیروز شوهر خالهم به عروسش (که تو یه شهر دورتری زندگی میکنه) زنگ زده و گفته: «حالم بده، بیا برام غذا درست کن.»
اونم اومده، غذا پخته، لباسهاشونو شسته و برگشته.
در واقع فقط همون عروس و دو تا از پسرا گهگاهی بهشون سر میزنن، که اصلاً کافی نیست.
یه وعده غذا میبرن، دو روز همون رو گرم میکنن و میخورن.
جمعهی قبل، خالهی دیگهم رفته بود پیششون. شوهر خالهم بهش گفته:
«بیاین خونهتکونی کنید، ما چند روز دیگه میمیریم، زشته مهمون بیاد خونهمون اینطوری باشه.»
خالهم گفته: «این حرفو نزن، ما برات خونهتکونی میکنیم.»
برای همین من، خواهرم و یکی از دخترخالههام قرار گذاشتیم امروز بریم کمک.
به اون دخترخالهای که مغازه داره گفتم بریم خونهی مادرت تمیز کنیم، گفت: «تمیزه، نیاز نیست، خستهام.» ولی با بی میلی گفت: «باشه، میام.»
الان موندم بهش بگم پدرت این حرفو زده یا نه. دلم میخواد بگم، ولی میترسم ناراحت بشه.
مامانم میگه «دخالت نکن»، ولی خودش هم از ناراحتی حرص میخوره. خالههام هم هرکدوم تو روستاهای دیگهن و اونا هم دلشون پره.
من دلم میخواد یه پیام بذارم برای همهشون که «فردا همهی بچهها بیاین، چون پدر و مادرتون واقعاً نیاز دارن.»
وقتی بیان، بهشون بگم باید یا پرستار بگیرن یا نوبتی بیان مراقبشون.
این دو نفر به کسی نیاز دارن که بیستوچهار ساعته کنارشون باشه، براشون غذا بیاره، کمکشون کنه، ی میوه بده دستشون.
ولی از یه طرف بهم میگن دخالت نکن، از یه طرف دلم آروم نمیگیره.
تمام دوران کودکیمون تو خونهی همین خاله گذشته… نمیتونم بیتفاوت بمونم.