والا بخدا تقصیر اون بود بخاطر دخترش با ما قهر کرده،بعد یه بار شوهرم گفت بریم خونش حالا هرچی بوده نزاریم ناراحت باشه منم بخاطر شوهرم رفتم و هرچی از دهنش دراومد بمن گفت درحدی که شب تو خواب پنیک کردم و شوهرم گفت دیگه باهاش کاری ندارم
یه مدت گذشت دیدم شوهرم دلش میخواد بیان خونمون مثل عقب مونده ها پاشدم زنگ زدم خونشون دعوتشون کنم شام بیان خونمون،شماره خونه مارو دید گوشی داد پدرشوهرم جواب داد بعد من گفتم فردا شب بیایید خونمون بنده خدا پدرشوهرم گفت بزار به مامان بگم حالا
بعد چند دقیقه پاشد زنگ زد به گوشی شوهرم گفت نمیاییم،شوهرمم گفت هرجور راحتید
حالا باز میترسم واسه روز مادرم همینکارو کنه،چقد دیگه اخه بخاطر شوهرم کوتاه بیام