یعنی نه سال زندگی دویدم شاغلم سرکار برو یک خونه نصفه باهم خریدیم چون از طرف سرکار همسرم بود و هنوز تحویل ندادن به نام همسر که ولی نصف پولش رو من دادم نصفش برای منه گفته به محض تحویل خونه به نامم میزنه یک مغازه هم نصفه خریدیم با داداشش که بعد چهار سال که به نام داداشش بود زد به نام خودش نصفه اش رو الان قرار بود خونه رو دادن بفروشیم یک مقدار پول داریم بذاریم یک خونه بهتر بخریم
باز از دیشب داداشش دو میلیارد پول داره تو سرش خونده خونت رو بفروش یک زمین کشاورزی هست بریم اونم باهم شریکی بخریم دارم دق میکنم دیشب بخش گفتم نصف اون خونه مال منه منم موافقم نیستم بری زمین کشاورزی بخری اونم شریکی باز الان رفت با داداشش بره زمین رو ببینه تصمیمش جدیه خیلی نامرده فقط تو فکر اینم اومد بهش میگم یا نصفه خونه ام رو میدی
دارم دق می کنم که بعد نه سال هیچ جایگاهی تو زندگیش ندارم هیچ نظر من براش مهم نیست تا داداشش گفت بدو بدو رفت همه چیز رو فراموش کرد ولی واقعا اینبار بخواد اینجوری پیش بره اول حقم رو از این نه سال میگیرم بعد دست بچه ام رو میگیرم میرم