بچها بیمارستان بودم بالا سر داداشم بستری بود یه پیرزن بستری بود نزدیک ب هفتاد سالش بود بستری بود بعد تو این چن شبی ک بستری بود شوهرش با اینکه پیر بود صب تا شب بالا سرش بود عین پروانه دورش میچرخید کیسه ادرارشو خالی میکرد پیشونیشو بوس میکرد کلی نازش میکرد و حتی بچهاشم میومدن اجازه نمیداد بمونن میگفت خودم کاراشو میکنم نوکرشم هستم اینطوری خیالم راحته دیگ یه تخت همونجا بود اجازع میدادن پیرمرده شبا روش بخابه رو صندلی نشینع البته پیرمرد سروپا و دستو پاداری بود خلاصه ک من کلی ذوقشون کردم بخدا عشق واقعی ب این میگن ک تو پیری هم اینجوری بخادتو عین پروانع دورت بچرخه نظرتون چیه دارین تو زندگیتون از اینا؟!🥺🥲