غلام شک نداشت عمدی میگفت روان رضا رو به جوخ بده دقیقا کاری ک این زن با من میکرد بازی با روانو خوووب بلدن اینجور بی شرفا
اینم هیمنه سادیسم روانی هول هرزه هیز هرچی بگی
نامزد بودم شوهرم اومده بود یبار خونمون بعد این ظهر اومده بود جای خودشو انداخته بود پیش ما کلا دماغش تو همه چی هست
شوهرم بم گفت سختمه بریم تو اتاق ما تو اتاق بودیم دیدم داره از زیر در نگاه میکنه دیدمون میزنه ک منو شوهرمو ببینه
من لباس شب خریده بودم لباس زیر س ک س ی این میرفت اینارو نگاه میکرد بر میداشت میریخت دور من متاهل بودم اینجور میکردا ن نامزد
روانی تر از غلام اینم دقیقا امکان ادم کشتنش هست بارها منو به جنون میکشید با تهمت و حرفاش روانمو باز یمیداد بعد بهم میگفت برو چاقو اوتجاست بردار خودتو بکش دقیقا امادم میکرد برا جنون بعد چاقو نشونم میداد و وحشت ناکش اینجاست جوری نقش بازی میکرد کسی فکرشو نمیکرد همچین بی شرفییه