دلم نمیخواد حتی به اون روزا فکر کنم.
با شوهرم دوست بودیم خونواده هیچ کدوم راضی نبودن.
تنها پاشدیم رفتیم بازار برا خرید عقد. یه جوری بغض کرده بودم که حس میکردم گلوم باد کرده قلبم درد میکرد هر لحظه حس میکردم الان سکته میکنم.
همه بهمون تبریک میگفتن به جز خونوادم. مادرم گفته بود که به من ربطی نداره اصلا.
خلاصه رفتیم سرویس طلا و اینا خریدیم تو مغازه انگار من عزادار بودم. هیچ وقت یادم نمیره زرگر بهم گفت چرا اینجوری هستی؟ الکی یه لبخند زورکی زدم گفتم عروسیمه استرس دارم.
خلاصه اون روز تحمل کردم شبش رسیدم خونه تا صبح گریه کردم.
مادرم که وجود نداشت ولی هر موقع منو گیر میاورد بهم میگفت فلانی رو ببین چه ازدواجی کرده. خاک تو سرت با این انتخابت.
دلیلش هم این بود که من با شوهرم جفتمون کار کرده بودیم خونه و ماشین خریده بودیم. مامانم انتظار داشت من اصلا کار نکنم بشینم تو خونه یه نفر بیاد منو ببره همه چی برام بخره.
اصلا از ذهنم اون روزا پاک نمیشن