یه وقتایی دیگه خستهای… نه از آدما، نه از دنیا… از خودت، از دلی که هی صبر کرد، هی بخشید، هی شکست و هیچکس نفهمید.
میخندی، اما توی دلت یه بغض قدیمی جا خوش کرده… یه دردی که با هیچ گریهای سبک نمیشی.
شب میگذره، ولی تو هنوز همون آدمی هستی که با چشمای خیس خوابش میبره و صبح، دوباره تظاهر میکنی که قویای…
اما خدا میدونه، چقدر خستهای از این تظاهر لعنتی.