وای خدایا یاد اون روزی افتادم که یه کبوتر کنار ماشینش افتاده بود، آوردش خونه کبوتره هی میومد سمت من. من هی دست و پامو تکون میدادم دور شه. صداش میزد نرو اونور بیا بیا
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.