خانما ما یه تولد دعوت شدیم شوهرم انقدر بازی در اورد تا نریم اخر فهمیدم خواهرش اونجا بوده اون کرمارو ریخته ولی شوهرم اصلا نگفته بود خواهرش هست صاحب مجلس بهم گفت ک من به شوهرت گفتم اینا هم هستن
کلا با خانوادش میشینه غیبت منو میکنه من نمیدونم دعا خورش کردن چیه باور کنید قایمکی میره پیششون من نمیدونم خیلی حالم بده حالا اگه بگم فهمیدم میفهمه دوستم بهم گفته انقدر بی ابرو هست همرو بندازه جون هم از یه طرفم نمیتونم پنهون کنم نگم حالم خیلی بده خیلی
داغون و ناراحتم خیلی دلم شکسته از اینکه این مرد زندگی اوناس تا من خیلی غمگینم خیلی داغونم
آدم بد ذاتیه مثل سگ ازش میترسم همش تهدیدم میکنه همش دعوام میکنه گریه کنی خانوادمو میگم این حرفا اصلا به قدری سردم دوست ندارم ببینمش