من یکی از خواهر های ناتنی بارداریش رو از من پنهان کرده بود....یعنی همه خانواده میدونستن جز من..و تاکید کرده بود ک من نفهمم....خلاصه بچش رو بدنیا آورد خداروشکر به سلامتی..و مادرم بعد از بدنیا اومدن بچش بهم گفت...
همیشه فکر میکردم در حقش ظلم میکنم..چون مامانم بیشتر تمایل داشت من زودتر ازدواج کنم بخاطر اینکه ازش بزرگتر بودم....
همیشه منو با حقارت نگاه میکرد انگار موجود پست و بی ارزشیم...من مخالف یا موافق روابط دوستانه نیستم اما کارهایی میکرد ک الان مطمن نیستم بیماری مقاربتی گرفته یا نه
هرچند به کسی نگفتم حتی موقعی که اشتباهاتش رو پای من مینوشت و وقتی مواخذه میشدم که باید درست رفتار کنم تا خواهرام از من تقلید نکنند.... اما اون هیچی رو از من تقلید نکرد..خودش استاد بود ولی من رو قربانی نیمه تاریک وجودش میکرد.
خلاصه گذشت..هردومون ازدواج کردیم.
بعد از ازدواج سعی کرد به هر طریقی شخصبت من رو خراب کنه...بهم یه سری راهکار نشون میداد... منو دلداری میداد در مسائل مختلف ولی از اون طرف خودش رئیس و باعث اون مشکلات بود...یعنی کسانیکه اون مشکل رو برام ایجاد کرده بودن از همین خواهرم حرف شنوی داشتن حتی خرجشون هم همین خواهرم میداد..
بعد مدتی کلا برام مرد.... انگار از اول نبوده هیچ حسی بهش ندارم نه ترحم نه خشم نه کینه
فقط دفنش کردم در خاطراتم
انگار از اول نبوده
شاید روحم برای اینکه اذیت نشه خواهرم رو در لابلای خاطراتم دفن کرده
در هر صورت ...میخان بگم بهش: روح من با این کارهات عذاب نکشید. من مقابله به مثل نکردم در حالیکه میتونم تمام چیزهایی ک داری ازت بگیرم شغلت زندگیت همه چی اگر بخوام شبیه خودت باشم... اما من شبیه تو نیستم طیبه.....اره اسمش طیبه ست... من شبیه تو نیستم برای همین با وجود اینکه تمام عالم و آدم رو بسیج کرده بودی ک خبر بارداریت و زایمانت رو از من پنهان کنن؛ ولی وقتی چهار ماهت بود بابام اومد تو خوابم و یه دختر بچه بغل تو گذاشت...وقتی تو خوابم دیدمش شبیه خودم بود...سیاه و به قول تو خر سیاه... یادته به من میگفتی خر سیاه؟
اون موقع ک خواب دیدم توجه نکردم اما بعد ها فهمیدم بابام حواسش به من بود... خبر بارداریت رو از همه زودتر به من داد..