من با یکی توی رابطه بودم هرکاری دلش خواست کرد باهام خیلی عاشقش بودم همه چی جدی پیش میرفت تا اینکه یهو گفت نمیتونم من ازدواج کنم یه چیزی هست که نمیذاره میدونم از طرف خانوادش نی میدونستن خانوادش آخه
رفت باز برگشت میگفت دوست باشیم منم گفتم نه باز رفت و برگشت روز اخر ازش اعتراف گرفتم گفت اره عاشقتم دوست دارم ولی نمیشه هرچی گفتم هرچی باشه میمونم درستش کنیم نموند
همش میگم برم پی اهدافم و موفق شم ولی واقعا عاشقش بودم خیلی سخته دلیل جداییتو ندونی یه حرفایی بهم زد که هنوز که یادشون میوفتم گریم میگیره کاش بمیرمم...