امشب عروسیم میخندم میرقصم ولی ته دلم خونه از تنهاییم.چنسال پیش کلی کلیپ رقص دانلود کرده بودم نگاه میکردم برای زمانی که ازدواج کردم ولی ازدواجی اتفاق نیوفتاد.الان اصلاازدواح و لباس عروس و رقص رو حتی نمیتونم تصورش کنم اونقدر که از خدا خواستم و نشده برام به یه ارزوی محال تبدیل شدن.چرا نشد؟ من واقعا تحمل این تنهایی رو ندارم چقدر فقط ببینده زندگی بقیهباشم.تاکی حسرت همسر شدن و مادرشدن رو بخورم .احساسات سرکوب شدم رو چیکار کنم.با احساس دوست داشتنی نبودنی که دارم چیکار کنم چرا هیچ آدم خوبی سر راهم نذاشت خدا؟بقیه آدم خوبو از کجا پیدا میکنن
برعکس من فقط مسائل اخلاقی رفتاری برام مهم بود اونقدر رو پول و خونه و ماشین آنچنانی مانور نمیدادم ولی آدمایی میان سراغم که مثلا زن باز بودن یا به هر نحوی زندکی و رفتار بدی داشتن