بیماریم صرعه؛
نابود شدم به حضرت عباس از بس تشنج کنم به خدا تعریف از خود نباشه عین قرص ماه میمونم یه خواستگار نیومده برام، یه پسر تا به حال با من دوست نشده.
از ترس اینکه مبادا تشنج کنم جلوی یکی مدت خیلی طولانیایه بیرون نمیرم امروز رفتم آفتاب رو دیدم به هرچی باور دارید قسم اصلا تعجب کردم انگار تا حالا هیچوقت بیرون نرفته بودم!
وقتی حمله به من دست میده درست نمیتونم بنویسم انگشتهام لرزش پیدا میکنن.
پدربزرگم بهم میگه تشنجی
آبروم جلوی کس و ناکس رفته!
تا میخوام کاری انجام بدم درمیان میگن تو که تشنجیای از پسش برنمیای.
حافظمو از دست دادم دیگه مثل قبل تیزهوش نیستم
دلم میخواست همیشه میرفتم داروسازی ولی نتونستم....
قرصها کاری کردن بد موقع بخوابم بد موقع بیدار بشم
من چه بدیای در حق خدا کردم وضعم باید این باشه؟
میترسم تا آخر عمر ازدواج نکنم اینجا هم ایرانه دیگه پسرا سلامت همسر براشون مهمه...
خالم به شوخی به من میگه یعنی الان هیچی یادت نیست؟
جیغ کشید تو گوشم تشنج کردم.
خانوادهام سمیه... بابام مسخرم میکنه، دوتا خواهرام الان ۱۲ ساله باهام قهرن، مامانم بیخیاله.... هر وقت میبینمشون حالت تشنج بهم دست میده جیغ و دعواهاشون توی گوشم مرور میشه.
خیلی اذیتم هیچکسو ندارم حتی به معنای واقعی یه دونه دوست رو زمین ندارم.
دوستام همه ولم کردن چون دیر جواب میدادم درک نداشتن
ای خداااااااااااااااا 😭💔💔💔💔💔💔