چند سال پیش بابام رفته بود کوه
بالای اشترانکوه
گفت یه سنگ بزرگی بوده ترک داشته زنبور پرش بوده
یه عده از روستایی ها بعد بابام اینا میرن
سنگ رو شکسته بودن پرش عسل بود
بابام که آورده خونه
عسلش سیاه بود
با موم
واااااااااااای این عسل بخدا شفا بود
مامانم از بچگی چندتا زیگیل و زائده پشت بازوش داشت
چند بار از اون عسل زد بهش بقران همه ش رفت صاف صاف شد
به خدا همسایه ما قند داشت خیلی شدید
دستش زخم شده بود یکسال بود که خوب نمیشد
از اون عسل میخورد کمی قندش تنظیم میشد
از اون بدتر چند بار زده بود به زخمش خوب شده بود
خدا رحمتش کنه
بعد از چند سال از دنیا رفت
خیلی خوب بود
کاش تموم نمیشد