یه خانوم بود ۳۶ سالگی تصمیم گرفته بود پزشکی بخونه
خیلی بهش نزدیک بودم
تو مدتی که افسردگی شدید داشتم
یه روز اومد باهام حرف زد
از زندگیش گفت
از اینکه چهجوری ۹ سال ازدواجش تو خونه حبس شده بود
چه قدر کتک خورده بود
از شوهرش
از باباش
چه قدر حرف شنیده بود
چه قدر برای مرگ بچش گریه کرده بود
اول من براش از زندگیم گفتم و گریه کردم
بعد اون برام از زندگیش گفت و گریه کرد