یه پیرزنه دیوار به دیوار خونمونع
همه چیو مارو زیر نظر داره
تو خیابون همش جلو مامان بابام میگیره ازشون میپرسه چرا اینطوری کردین چرا اون شب فلان کردین
داداشم یه موقع هایی شب دیر وقت میاد خونه میاد به مامانم خبر میده انگار ما خودمون نمیفهمیم
من میرم بیرون از خونه میاد خبر میده
حرصی ام از دستش