هرچی فک میکنم دلیلی برای بودنم نیست یه آدم اضافه که زورکی دارم زندگی میکنم متنفرم از دنیا از آدماش از خودم
یه آدم نحسم که هیچ وقت شانس نداشتم ارامش نداشتم اون از شوهرم که به هیچ وجه منو نمیخاد اون از مادرم اون از داداشام
چرا خدا مگه چه گناهی کردم که باید اینطور تاوان بدم چرا
چرا باید تو همچین خانواده ای دنیا بیام که محبت بینشون نبود تا یاد بگیرم چرا باید مادری گیرم میومد که هیچ وقت محبتی ازش ندیدم فقط ازش رذالت دیدم به خاطر پول حاضر بود ماروهم بفروشه
از اون بابایی که ۶۰ سال باهام اختلاف سنی داشت و هیچ وقت منو نفهمید آخرشم از دست مامانم مرد
از داداشم که یه ذره غیرت ندارند
از شوهری بی صفت ترین ادم دنیاس
نه شاید من بد باشم حتما من بدم از خودمم بدم میاد کاش جرات داشتم واین زندگی نکبتی رو تموم میکردم کاش