داستان زندگیمنوگوش کن
یه روز خلر نامزدی به من رسید انقدددد فکرم مشغول بود که نگو
به جایی رسیدمکه هیچ صدایی نمیشنیدم
رفتک دکتر نوار گوش گرفت مشکلی نبود عکس از فک و ....
بازممشکلی نبود تهش روانشاسی تشخیص داد که مغزم آنقدر درگیره و بهش شوم وارد شده که قدرت تحلیل صدا رو نداره
یه ماه اینجوری بودم به زور از خدا خواستم
نامزدی به هم خورد الان شوهرمه ۳ ساله ازدواجکردیم الان فهمیدم مشکل نازایی داره!
دیدی از خدا نباید زوری بخوای الان من دیگه باید حسرت بچه یخورم