امشب عروسی پسر عمم بود ما لر هستیم زن هامون در کوچه میرقصن حالا من وقتی عمه هام رقصیدن منم رفتم رقصیدم از اون موقع شوهرم اومدیم خونه تو ماشین بهم گفت از این به بعد دارم برات وقتی دیگ عروسی ها شد لباس نداشتی وقتی عید شد لباس نداشتی از این جور حرفا الان هیچ باهام دیگ حرف نمیزنه رفته رو مبل خوابیده
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.