2777
2789

سلام دخترا میگم شما از کجا لباس زیر می‌گیرید؟ من امروز اولین سفارشم رو از سامان لعیا گرفتم تولیدی تخصصی لباس زیره. کیفیتش خیلی خوب بود، فقط دغدغه‌م هزینه ارسال بود که با کد free برام رایگان شد. تا کدش رو نبستن شما هم برید سفارش بدید.

خوب پس میخوای چیکار کنی ؟؟؟بخور و بخواب

من که اصلا برام قابل‌هضم نیست. تو ذهنم اونایی که سرکار نمیرن معمولا توی رابطه هستن یا زود ازدواج می‌کنن و استقلال مالی براشون در درجه اول اهمیت نیست.

ولی فکر کن، سی سالگی رو رد کرده باشی، ازدواج نکرده باشی، بیکار هم باشی. تا یه سنی پدر و مادر آدم ساپورت می‌کنن. بعدش چی؟

اهل دوستی هم که نیست که بتونه همسر مناسب خودشو پیدا کنه. خب با جستجوی خانه به خانه که قرار نیست بیان شوهر طرف بشن. باید تو اجتماع باشه که چهار نفر رو ببینه، چهار نفر ببیننش.

من همیشه میگم ازدواج هم نمی‌کنی حداقل یه جوری زندگی کن که خرج سرای سالمندان رو داشته باشی.

این نامه را به جوان و نوجوانی مینویسم که دوران ما را نزیسته است. عزیزم که این را میخوانی، نمیدانم روزی که این را ببینی چند سال از نوشتنش گذشته است. بیست سال؟ هفتاد سال؟ صد سال؟ اصلا این به دستت خواهد رسید؟ نمیدانم روزی که این را میخوانی زنده خواهم بود یا سالها از مرگم گذشته. نمیدانم چگونه خواهم مرد. با تیری در قلبم که سزای صدا داشتنم بود؟ موشکی روی سرم که لیاقتم نبود؟ گرسنگی، چون جیبم خالی بود؟ دلبندم! شاید برای تو که این را میخوانی، اتصال به شبکه ارتباطات جهانی امری بدیهی باشد. شاید تشکیل خانواده، استقلال مالی و گشتن دنیا آرزوی محال نباشد. شاید جواب فریاد اعتراضت گلوله و طناب نباشد. شاید اطرافت پر از شعارهای پوچ نباشد. شاید غم نان و غم جان نداشته باشی، از خدا گله نداشته باشی، حسرت خانه و وطن نداشته باشی؛ یعنی امیدوارم، برایت چنین آرزوهایی دارم. شاید تا نوبت به زندگی تو برسد، درد و رنج ما زیر آوار تاریخ دفن شده است. آخر میدانی، تاریخ فراموشکار است و حافظه ما انسانها ضعیف. تاریخ همانگونه که هولوکاستها و قساوتها و جنگها را دفن کرد، ما را نیز دفن خواهد کرد؛ اما تو که این را میخوانی بدان، ما روزهایی را پشت سر گذاشتیم که حتی با وجود حافظه انسانی ضعیفمان، هنوز هم جلوی چشمانمان است. نازنینم! ما را از پس غبار گذشته و کهنگی، به خاطر دردها و آرزوها و ناکامیهایمان بیرحمانه قضاوت نکن. ما تنهاترین مردمان زمان خودمان بودیم. ما نه تنها عمیقترین ترسهای جرج اورول را زندگی کردیم بلکه چیزهایی را در بیداری دیدیم که حتی آدمی چون او هم در تاریکترین کابوسهایش نمیدید...

من که اصلا برام قابل‌هضم نیست. تو ذهنم اونایی که سرکار نمیرن معمولا توی رابطه هستن یا زود ازدواج می‌ ...

من بیرون ضربه میخورم از ادما نمیتونم مثل یسریا باشم

من که اصلا برام قابل‌هضم نیست. تو ذهنم اونایی که سرکار نمیرن معمولا توی رابطه هستن یا زود ازدواج می‌ ...

افرین درست میگی 

نه آرامشت را ، به چشمی وابسته کن ...   نه دستت را به دستی دلخوش !!! 

من بیرون ضربه میخورم از ادما نمیتونم مثل یسریا باشم

خب تهش چی؟ این مسیری که الان داری میری واقعا بن‌بسته. یا باید خودت یه حرکتی بزنی برای ازدواجت یا اگه قراره مجرد بمونی روی استقلالت کار کنی.

بحث الان نیست. بحث سی چهل سال دیگه ست. بحث وقتیه که دیگه حامی نداری و همه دوروبریات رفتن دنبال زندگی خودشون.

الان اگه ضربه می‌خوری درواقع باید روی خودت کار کنی و شخصیتت رو ارتقا بدی نه اینکه به این بهونه دست رو دست بذاری و کلا هیچ فعالیتی نداشته باشی.

این نامه را به جوان و نوجوانی مینویسم که دوران ما را نزیسته است. عزیزم که این را میخوانی، نمیدانم روزی که این را ببینی چند سال از نوشتنش گذشته است. بیست سال؟ هفتاد سال؟ صد سال؟ اصلا این به دستت خواهد رسید؟ نمیدانم روزی که این را میخوانی زنده خواهم بود یا سالها از مرگم گذشته. نمیدانم چگونه خواهم مرد. با تیری در قلبم که سزای صدا داشتنم بود؟ موشکی روی سرم که لیاقتم نبود؟ گرسنگی، چون جیبم خالی بود؟ دلبندم! شاید برای تو که این را میخوانی، اتصال به شبکه ارتباطات جهانی امری بدیهی باشد. شاید تشکیل خانواده، استقلال مالی و گشتن دنیا آرزوی محال نباشد. شاید جواب فریاد اعتراضت گلوله و طناب نباشد. شاید اطرافت پر از شعارهای پوچ نباشد. شاید غم نان و غم جان نداشته باشی، از خدا گله نداشته باشی، حسرت خانه و وطن نداشته باشی؛ یعنی امیدوارم، برایت چنین آرزوهایی دارم. شاید تا نوبت به زندگی تو برسد، درد و رنج ما زیر آوار تاریخ دفن شده است. آخر میدانی، تاریخ فراموشکار است و حافظه ما انسانها ضعیف. تاریخ همانگونه که هولوکاستها و قساوتها و جنگها را دفن کرد، ما را نیز دفن خواهد کرد؛ اما تو که این را میخوانی بدان، ما روزهایی را پشت سر گذاشتیم که حتی با وجود حافظه انسانی ضعیفمان، هنوز هم جلوی چشمانمان است. نازنینم! ما را از پس غبار گذشته و کهنگی، به خاطر دردها و آرزوها و ناکامیهایمان بیرحمانه قضاوت نکن. ما تنهاترین مردمان زمان خودمان بودیم. ما نه تنها عمیقترین ترسهای جرج اورول را زندگی کردیم بلکه چیزهایی را در بیداری دیدیم که حتی آدمی چون او هم در تاریکترین کابوسهایش نمیدید...

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز