ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم تکلیفمان هم روشن می شد. ما با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی. ما و کارت پستال های ( سوختم خاکسترم را باد برد . بهترین دوستم مرا از یاد برد ) ما و شعرهای دوران مدرسه . اولین دست نوشته هایی که توی دفتر کوچک یادداشت می نوشتیم و مشاور دیوانه به خیال اینکه این یک نامه برای پسر مردم است از ما می دزدید.ما که تمام عمر ترسیدیم دختر بدی باشیم .ترسیدیم مقنعه هایمان چانه دار نباشد و چشم سفید باشیم.ما که توی کتاب هایمان فروغ نداشتیم چون فروغ میان بازوان یک مرد گناه کرده بود .ما فقط یاد گرفتیم مثل کبری تصمیم های خوب بگیریم .و آن مرد ...هرکه می خواد باشد .مهم این است که داس دارد....
من کالسکه و صندلی ماشین بچهمو از بیبی لایف گرفتم، تا الان که خیلی راضیام. موقع خرید هم کلی سؤال داشتم، با حوصله راهنماییم کردن. مامکوزی و بیبی برزا هم دارن 🥰 اینم سایتشون، گفتم بذارم شاید به درد یه مامان دیگه هم بخوره:
از نظر مادی مشکل ندارم خانواده ام هستن.ولی همسرم هیچوقت کنار ما نبود همیشه تنها بودم با بچه هام شاید ماهی یه بار شایدم دوماه ممکن بود مارو ببره یک ساعت یه دوری بزنیم شبا تا دیروقت بیرون میموند به بهونه کار گاهی خونه نمی اومد اصلا
از نظر مادی مشکل ندارم خانواده ام هستن.ولی همسرم هیچوقت کنار ما نبود همیشه تنها بودم با بچه هام شاید ...
چرا؟خیانت میکنه؟
همسر من هم اینجوری بود
یه مدت ازش جدا شدم سرعقل اومد
فقط 29 هفته به تولد باقی مونده !
1
5
10
15
20
25
30
35
40
ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم تکلیفمان هم روشن می شد. ما با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی. ما و کارت پستال های ( سوختم خاکسترم را باد برد . بهترین دوستم مرا از یاد برد ) ما و شعرهای دوران مدرسه . اولین دست نوشته هایی که توی دفتر کوچک یادداشت می نوشتیم و مشاور دیوانه به خیال اینکه این یک نامه برای پسر مردم است از ما می دزدید.ما که تمام عمر ترسیدیم دختر بدی باشیم .ترسیدیم مقنعه هایمان چانه دار نباشد و چشم سفید باشیم.ما که توی کتاب هایمان فروغ نداشتیم چون فروغ میان بازوان یک مرد گناه کرده بود .ما فقط یاد گرفتیم مثل کبری تصمیم های خوب بگیریم .و آن مرد ...هرکه می خواد باشد .مهم این است که داس دارد....
این اخرا دیگه خسته شده بودم چون ارتباط خاصی هم باهم نداشتیم.رفتارش بدتر شده بود.مخصوصا از وقتی فهمیدم تلفنی با یه خانم ارتباط داره.انکار کرد گفت کاری ولی معلوم بود
توی این ۱۵سال شاید کلا ۲ یا سه بار بچه هارو دکتر یا پارک برده همش خودم بودم
نظر بچه هات چیه؟درمورد جدایی باهاشون صحبت کردی؟
فقط 29 هفته به تولد باقی مونده !
1
5
10
15
20
25
30
35
40
ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم تکلیفمان هم روشن می شد. ما با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی. ما و کارت پستال های ( سوختم خاکسترم را باد برد . بهترین دوستم مرا از یاد برد ) ما و شعرهای دوران مدرسه . اولین دست نوشته هایی که توی دفتر کوچک یادداشت می نوشتیم و مشاور دیوانه به خیال اینکه این یک نامه برای پسر مردم است از ما می دزدید.ما که تمام عمر ترسیدیم دختر بدی باشیم .ترسیدیم مقنعه هایمان چانه دار نباشد و چشم سفید باشیم.ما که توی کتاب هایمان فروغ نداشتیم چون فروغ میان بازوان یک مرد گناه کرده بود .ما فقط یاد گرفتیم مثل کبری تصمیم های خوب بگیریم .و آن مرد ...هرکه می خواد باشد .مهم این است که داس دارد....