اول بگم من با خانواده شوهر تو ی ساختمون هستم خونه رو خودم ساختیم برا اونا نیست
دیشب خواهر شوهرم و شوهر و بچه هاش اومدن پایین ما بالایی شوهرم شامو در جا خورد و رفت پیششون ب من گفت من نرفتم واقعیت چرا آدم جای ک نخوانش بره چرا خودمو کوچیک کنم خوششون نمیاد از من....
این فکر میکنه من باید بیس چهاری برم پایین یاد کارا و حرفای ک بهم زدن میوفتم دوست دارم بکشمشون ولی این نوکری اونارو میکنه ۸ رفت تا ۱۰
ولی منه بدبخت جای بدون این بیشعور نمیرم از ته دل سوختم دخترم از سرو صدا میترسه ترسید چند تا زدش خدا ازش نگذره راست میگن نباید از مرد دست بزن دار بچه دار بشی اونم میزنه عین خودت
در آخر گفت توم بری خونه مامانت منم نمیام گفتم نیام من ماه ی بار دوماه ی بار شایدم سه ماه ی بار برم