کسی که سالی دو بار میگفت بیا بریم خونه مادربزرگت یه خبر بگیریم هر هفته میگفت بریم
منم میگفتم وا چه عجب و فلان
هر بار که میرفتیم میدیدم خاله بزرگم اونجاس که ۳۲ سالشه و دو تا دختر داره یه دخترش از من ۲ سال کوچیک تره و دختر دیگش ۴ سال ازم کوچیک تره میدیدم یه جوری این دوتا با هم شوخی میکنن که انگار زن و شوهرن بعد من شک کردم به مامانم گفتم به بابام گفتم گفتن نه چیزی نیس و فلان خالت با همه همینه به پدر شوهرم گفتم و به مادر شوهرم گفتم اونا گفتن مشکل از خالته بچه ما بی تقصیره
گذشت و گذشت از بس هر شب دعوا میکردم که نگو میومد شب که میخواستیم از خونه مادر بزرگم بریم خونه خودمون منو میرسوند چون مادر بزرگم همسایه ماس بعد خالمو میبرد تا در خونش خالم میگفت میترسم بیا بریم میگفتم منم بیام میگفت نه تو کوچه چرا تو بیای میرفتم تو خونه تا وقتی بیاد گریه میکردم بعد اونم میومد و من باهاش دعوا میکردم و پشتمو میکردم بهش و گریه میکردم اونم منو به زور میگرفت و باهام رابطه برقرار میکرد و میخوابید من دیگه بریدم و از بس دعوا کردم باهاش دیگه نرفتیم خونه مادر بزرگم
شبایی که دعوتش میکردم برای شام بیاد هم اینکه میومد خونه ما هنوز ایستاده بود دست میداد به بقیه میدیدم صدای در حیاط میاد کی اومده؟ خالم اومده آقا باز این مدلی قرار میذاشت جلو همه ما باز شوخی میکردن! بابام و مامانم با چشمای خودشون میدیدن ولی چیزی نمیگفتن اینا ۳ ماه همینجوری ادامه دادن بخدا الان داره گریه ام میگیره😭 بعد ۳ ماه با هم بودن و من نمیتونستم ثابت کنم چون گوشی شوهرم رمز داشت و من نمیتونستم خلاصه گوشی جدید خرید شوهرم با قاب گوشی رنگ قرمز دیدم فرداش خالم رفته رنگ قرمزشو برای خودش خریده ست کرده بودن😭 خلاصه گذشت و گذشت رابطه عاشقانه ما و همه چی زندگی ما تموم شده بود ازش متنفر بودم باورت میشه روز تولد ۱۵ سالگیم بود میخواستن منو سورپرایز کنن بعد شوهرم بهم زنگ زد گفت قرارع امشب سورپرایزت کنن گفتم بدونی😭💔 مگه من چیکارش کرده بودم که حتی خوشی تولد هم بهم زیادی میدونست بعدش شب تولدم نه کادویی برام خرید نه تبریک بهم گفت مثل سگ اومد نشست و کیک و خورد و موند خاله منم تا آخر موند و نرفت
باورت میشه دختر خالم داشت تو حیاط بالا میآورد خالم نشسته بود تو حال نمیرفت ببینه دخترش چشه داشت لاس میزد با شوهرم وقتی رفتن شوهرم گفت بذار پیامش بدم ببینم اگه دخترش خوب نشده برم ببرم اینا رو بیمارستان وقتی پیام میداد از ترس گوشیو کج گرفته بود خالم پیام عاشقانه نده ببینم روانی شدم دیگه خلاصه گذشت و گذشت شورش در اومده بود منم تو پیش نویس گوشی شوهرم دیدم که نوشته من دارم میرم خونه حاجیه اگه خواستی بیا به مامان بزرگم میگه حاجیه خلاصه یه مدرک بود که کامل بهم ثابت شد و حتی یه جا نوشته بود که صبح بخیر عزیزم که تو اون مدت که ۲ هفته بود گوشی خریده بود من اصلا شارژ پیامک نداشتم که بخوام باهاش چت کنم و یه جا هم نوشته بود عشقم من دارم میرم عروسی فلانی خواستم بدونی کجا هستم عروسی مال ۳ شب پیشش بود که رفته بودیم بهش گفتم خودشو زد به اون راه گفتم به تو گفتم عشقم به کسی نگفتم و حتی گفت پیش نویس گوشی الکی چند تا چیزو جمع و جور میکنه گفتم پیش نویس گوشی از کجا میدونه ما رفتیم عروسی کی خلاصه گفت اینو به پسر عمه خودش گفته و نتونستم ثابت کنم گذشت و گذشت کارم شده بود گریه ولی آقا تموم نمیکرد داستانو و ۴ ماه شده بود تا اینکه دوستاش زنگش میزنن و میگن فلانی بیا دور همیم همون لحظه من و مامانم و بابام و پدر شوهرم و مادر شوهرم و خودش تو خونه جدیدی که برامون خریده پدر شوهرم بودیم داشتیم نگاه میکردیم که یه دفعه بهش زنگ زدن رفت و پدر شوهرم زنگش میزد بیا و فلان همین که رسید با باباش یه جنگ راه انداخت معلوم بود عصبیه نگو رفیق هاش وقتی میره بهش میگن خاک تو سرت فهمیدیم با خاله زنت ریختی رو هم اونم میگه نه و فلان و عصبی بود بابام سریع بردش خونه خودمون و شب موقع خواب شوهرم گفت اگه کسی بهت بگه شوهرت با کسی بوده چی میگی منم گفتم میگم من بهش اعتماد دارم و فلان اصرار کردم که بگو چی شده اینو پرسیدی و اینا که گفت رفیق هام اینو گفتن چون زیاد میرفتیم و دیگه نمیریم از همون روز کات کرد و جدا شد از خالم از ترس که آبروش بره
و الان ۳ سال گذشته و من شدم ۱۸ ساله ولی هنوز یادمه که چیکارم کردن ولی نمیتونم طلاق بگیرم چجوری فراموش کنم اینا رو؟