شاید چون با شرایطی ک توشم اُخت گرفتم،ولی نمیدونم تغییر قراره چه بلای مثبت یا منفیی سرم بیاره
من افتادم توی یه چاهِ پنج متری و تو،،،یه طناب سه متری برام انداختی پایین....بگم نیستی، دروغ گفتم...بگم هستی، خیلی کمه): برایت نوشته بودم که از وضع موجود به ستوه آمدهام و در فکر نجات دادن خود هستم؛ زمان زیادی گذشت، اما حقیقت این است که مفهوم «نجات» حتی نزدیک هم نشد به این امپراطوری خاکستر و ویرانی. یاد اون بچه میفتم که تو مدرسه رو کیفش نوشتن `خر` ...با غم و اندوه و بغض اومده خونه.. مامانش گفته عب نداره کیفت رو برات با صابون تمیز میکنیم..گفته کیف رو ول کن من خرم؟؟من که اینقدر با همه مهربونم): حکایت مواجهه من با آدمهاییه که یهو ازشون عجیبترین بیمهریها رو میبینم...
همین امروز انقد فکر کردم یعنی بیشتر سه ساعت نشسته بود تو خودم بودم هر کی منو دید گفت چته چرا تو خودتی حالا چرا چون فقط میخواستم برم یه کلاس ارایشگری ثبت نام کنم اخرم گفتم من تواناییش رو ندارم و کار بیهوده ایه و خودم رو خلاص کردم در صورتی که پولش رو داشتم مطمئنم روحیمم عوض میشد ولی... میگم تو بابات ارایشگر بوده یا مادرت و ۳۰ سالته بشین یه گوشه