2777
2789
عنوان

قصه ی عشق

41 بازدید | 0 پست

اون سال کلاس تابستان  رفتم آرایشگری و.. یه جورایی سرگرم بودم  ولی ته دلم بهش فکر میکردم سال ۸۵ عروسی اون یکی پسر خاله م شد   منم دیگه ۱۵ سالم شده بود فکر میکردم تو چشمم  لباسهای قشنگ و کفش پاشنه بلند و شلوار دم پا لی با مانتو لی و روسری حریر شیشه ای به رنگ سبز های شلوغ  و درهم عاشق روسریم بودم حسابی تیپ زده بودم  روز عروسی  متوجه نگاهش شدم اره سال ۸۵ موفق شده بودم  بعد سه سال یه نگاهی بهم بندازه  یهو قلبم وایساد با نگاهش..  وقتی یاد نگاهش می افتادم حال عجیبی  میگرفتم ته دلم میلرزید...  روز عروسی گذشت   و ماه محرم رسید  زمستون بود دلم نگاهش رو میخواست،  نمیدونست با نگاهش دلمو با خودش برده بیشتر از روزهای قبل لحظه شماری میکردم چون فقط اون روزها امید داشتم ببینمش  چون از روز های دیگه خبر نداشتم که آیا میبینمش یانه  مگه اینکه عروسی و مراسم باشه تا بدونم حضورش هست یانه .. اره اون ماه محرم سپری شد و نیومد یعنی تو راه  بود داشت برمی گشت با مادرش تماس گرفت و گفت دارم میام تا ده _ده ونیم میرسم  ،   زمستون هم بود هوا زود تاریک میشد و مسجد ها زود شروع میشدن بابام زیاد نمی موند  تا اخر حلیم  میگفت باید برگردیم برم مسجد   بعد شام و چای و یکم نشستن  برمیگشتیم  خیلی دوست داشتم  بمونیم  ببینمش ولی خب نمیشد ...

میدونی فرقمون چی بود ؟!من تورو زندگی کردم..  تو منو تجربه

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز