2777
2789
عنوان

قصه ی عشق

50 بازدید | 0 پست

چون سیزده به در دیده بودمش فکر میکردم  بازم اون روز میبینمش  اصلا یه جور عجیبی لحظه  شماری میکردم برای دیدنش.. شب  عاشورا دعوت شدیم برای حلیم  خونه همون خاله م که آش میپذید اصلا تو فکرم نبود که امکان داره اونم بیاد چون سیزده بدر دیده بودمش فکر میکردم فقط اون روز میبینمش یه فکر بچه گانه😁😬 شب عاشورا همین که رسیدیم دیدم تو حیاط داره حلیم هم میزنه انگار کپ  کردم جا خوردم   اون شب هم دیدمش پیرن مشکی همراه شلوار پارچه ای مشکی با همون مدل موی پر از ژل ..  خودش هم خوش اندام بود لاغر و دراز و زشت نبود خیلی خوشگل و توپر  بود  اونجا تو حلیم متوجه شدم یک ساله که وارد کار تو تهران شده بچه تهران شده بود   اون شب امیدوار شدم سالی دوبار حداقل میبینمش  کنجکاو و مشتاق تر شده بودم از اون روز  برای شب عاشورا و سیزده به در لحظه شماری میکردم  تا رسیدیم عروسی یکی از پسرخاله هام اونجا با خواهرش (دختر دختر خاله م) دوست شدم چون چند شب متوالی درگیر عروسیشون بودیم درحال رفت وامد به خونه خاله م بودیم اونها هم از روستا اومده بودن خونه مادر بزرگشون..  روزهای قشنگی بود سال بعدش سال ۸۴ بود  نه سیزده به در دیدمش نه عاشورا  دلگیر شده بودم خیلی زیاد فکرم پیشش بود ..  سال ۸۴ بابام عازم سفر به خانه خدا شد (ان شاءالله قسمت همه ) پر از سوغاتی  و... برای خانواده اونا مادرم  براشون سوغاتی زیادی گذاشته بود کنارش یه پارچه کرم رنگ برای  کت شلوار مردانه که  شنیدم سر اون پارچه با داداش بزرگش دعوا داشتن 😁 موفق نشده بود از آن خودش کنه .. با اینکه دلگیر ندیدنش بودم ولی اون سال پدر و مادرش اومدن خونمون برای چشم روشنی یکم دلم روشن شده بود میگفتم عب نداره مادرش رو دیدم خیالم راحته خوبه حالش.. 

میدونی فرقمون چی بود ؟!من تورو زندگی کردم..  تو منو تجربه

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز