خیلی سخته حتی نوشتن برام نمیدونم از کجا باید شروع کنم نمیدونم از چی باید بنویسم از کی باید گلایه کنم جز خودم روزی روزگاری خدا یه هدیه ای فرستاد توی زندگیم یه گلی که خودم با دستای خودم پرپرش کردم هیچ کسی رو اندازه اون دوست نداشتم همه تو خانواده ام با رابطمون مخالف بودن قصدمون خیلی جدی بود برای ازدواج بخاطرش تو روی پدرم وایسادم و...بگذریم واقعا سخته از دست دادن کسی از که از جنس روح و وجودته انگار یه گلوله سربی داغ خورده وسط قلبت و با هر نفست خون میخوای بالا بیاری یادمه قشنگترین روز زندگیم موقعی بود که برای اولین بار دم دانشگاه دیدمش هنوزم برق چشماش یادمه ایندمونو به خوشی الآنم فروختم چشمم افتاد به بقیه افتادم تو مقایسه خسته شدم از محدودیت های ریز و درشت رابطمون نمیدونم چرا منی که اینهمه صبور بودم حس میکنم نفرین افتاد وسط رابطمون وقتی درست که همه چی شغلم و...داشت درست میشد من بدترین اشتباه رو کردم کسی رو از دست دادم که کل احساسم هم باهاش رفت حالا من موندم و قلبی که با خودش برد برای همیشه 💔