وقتی خدا بهم بچه دوم رو داد با تمام عشقی که نسبت به بچه داشتم واعتقاد شدیدی که هر بچه ای روزی خودش رو میاره به خاطر یه مشکل جسمی دیگه دوست نداشتم بچه دار بشم ولی به همه میگفتم بچه هام وقتی بدنیا اومدن چقدر زندگی من گشایش ورزق وروزیم زیاد شد بچه سومم رو با قرص ال دی باردار شدم به خاطر بیماریم ترس داشتم فقط به خدا توکل کردم ولی بعد از زایمانم به شدت به خاطر مریضیم اذیت شدم طوری که ۱۰۰ بار مردم وزنده شدم ولی هر بار به خدا گفتم به خاطر تو تحمل میکنم ته دلم از این که بچم رو با هزار سختی نگه داشتم وحرف خدارو گوش کردم خوشحال بودم ولی تا لب مرگ رفتم وبرگشتم سه تا سزارین لوله هام رو نبستن به خاطر قانون جوانی جمعیت متاسفانه بچه ۴ رو هم با تمام مراقبت های سفت وسختی که انجام دادم باردار شدم وقتی که فهمیدم باردارم نه از ترس روزی فقط به خاطر جونم با اینکه عاشق بچه بودم واز ته دلم دوست داشتم دخترم خواهر داشته باشه شاید خدا میخواد بهش خواهر بده ولی فقط وفقط از ترس جونم سقط کردم میخواستم برم دنبال سقط قانونی گفتن به نتیجه نمیرسم حالا بعد از سقط بعد از ۲۰ روز یه دفعه اپاندیسم اوت کرد رفتم اتاق عمل با همسرم اختلاف پیدا کردم اصلا حالم خوب نیست خیلی سختی افتادم خواستم بگم اگر یه روز فکر کردید حرف خدا رو گوش کردید وبه خودتون افتخار کردید خدا خیلی سخت تر یه جای دیگه امتحان میکنه آدمارو نه حال روحی خوبی دارم نه جسمی فقط دعا میکنم خدا منو ببخشه