بازم امروز اومدیم خونش تیکه بارونم کرد هیچ
دنبال بحث و دعوا بود ک محل ندادم ولی آتیش گرفتم تو وجودم
قضیه اینه ک طور خلاصه (من با جاریم حرف میزدیم ک گفتم طلا قیمتش رفته اوج حروم طلا خریدن اونم گف اره ..
بعد خواستیم طلا بخریم برادرشوهرم گف مگ نگفتی طلا حرومه و چرا الان میخری با این قیمت با خنده و مسخره
منم ب شوهرم و مادرشوهرم گفتم ک دنبال ایراد از منن جاریمم بگه نمیخرم بره بخره ن شوهرم ن من ب ما هیچ ربطی نداره فصولی نمیکنیم مگ با پول ما قرار بخرن
ولی بیا اینا ناراحت شدن ک من طلا میخرم اون روی خودشونو دارن ثابت میکنن حسودا ..)
بعد مادرشوهرم رفته ب اونا گفته ک ( من وقتی میشینم تو جمع جاریم تیک میندازه) اخه من این غلطو نخوردم و نگفتم (حرف های منو نگفته من دراوردی رفته بهشون حرف گفته)
بعد برگشته ب من میگ اینطوری گفتم بهشون گفتم من کی غلط کردم رفتی با زبون من چرا حرف دراوردی (منه بد بخت من بی چاره چ گناهی کردم گیر این بیناموسا افتادم )
بعد برادر شوهرم هرچی از دهنش اومده بارم کرده ک اره دختر بدی و دنبال حرف دراوردن و ب من اینو گفت و ب زنم اونو گفتو کلی حرف
بعد مادرشوهرم یکی یکی روم شمرد ک ب اونا چیکار کردم چیا گفتم با اینک شوخی کردم فقط باهاشون خودشونم میخندیدن اونارو کردن ی حرف بزرگ
منم لبخند زدم گفتم خواهشا پشت من حرف نزدید حرفی دارن تو روم بگن پس الان اینجا نیستن وقتی هستن حرفو باز کن الان بیفایدس
بعد رفت خوابید ی گوشه ک اخ فشارم افتاده اخ معدم وای عصابم ۴ ساعت بکوب دراز کشید 😐
ببخشین ک طولانی شد ولی عقده ایی شدم با این حرفا