به عشق میسپارمت؛
به ویرانگرترین نفرینِ انسان…
به همان دستی که روزی مرا ساخت و امروز تو را از من گرفته.
به همان زخمی که سالهاست در سینهام میسوزد و هنوز خاکستر نمیشود.
دیگر نه دعایی برای بازگشتت دارم، نه نیرویی برای جنگیدن با تقدیر.
فقط میگذارم عشق، همان که مرا ویران کرد،
تو را هم به هرجا که باید ببرد.
تو برای من همیشه بوی یک رویای ناتمام را خواهی داشت؛
یک شروعِ بیپایان.
💔