آره
یه بار تو سفر بودیم، باقی مونده غذامو برداشتم ببرم بدم به چندتا سگ
گیجبازی درآوردم و دقت نکردم که سگ نگهبانن، رفته بودم جلوشون قشنگ. اونام یهو بلند شدن افتادن دنبالم، انقدر سریع بودن که یادمه یکیشون سمت راستم دقیقا کنارم داشت میدوید.
یه اراده میکردن ریز ریز شده بودم ولی یه دفعه ولم کردن و منم رسما بال درآوردم، با یه سرعت باورنکردنی رسیدم به ماشین
واقعا معجزه بود که هیچیم نشد، میدونستم خدا نجاتم داده
چند وقت بعد که نماز خوندن رو شروع کرده بودم و روحم سبک شده بود یه خواب داشتم میدیدم... یه سگه تو خوابم یهو پارس کرد و پرید سمتم اما سریععععع از ناکجاآباد یکی خودشو بین من و اون سگه قرار داد و بغلم کرد
سگه هم غیب شد اصلا
بعدش که نگاش کردم دیدم یه آقای فوقالعاده خوشگل و خوشتیپ با پیراهن سیاهه خخخ
بعد با لبخند ازم پرسید: ترسیدی؟
ببین انقدررررر مهربون حرف زد اصلا ذوب شدم، خیلی مهربون و امن بود، اصلا بحث خوشتیپی ایناش نبود و نیست، هیچ وقت چنین مهربونی رو نتونستم حس کنم از کسی، اصلا انگار جسمی کم آوردم از شدت این محبت و حساسیتی که رو من داشت
خلاصه انقدر شدید بود که از خواب پریدم بعدشم یهو یاد اون اتفاق گذشته افتادم سریع، حس کردم اون فرشته نگهبانم بوده
با تحقیقاتی هم که کردم جور درمیاد
داستان این خوشگل خودمو رو برای همه میگم چون مطمئنم اونام یه خوشگل و مهربونشو دارن واسه همین نباید از چیزی بترسن❤️