گاهی آدم نه از بیپولی میشکنه،
نه از تنهایی…
از نفهمیده شدن میشکنه.
از اینکه حتی نزدیکترین آدم زندگیش،
به جای اینکه پُشتش باشه،
هر روز یهجوری حالیش میکنه که «سرباری».
شرایط ازدواج ندارم، چون خواستگار ندارم
کار ندارم چون سابقه میخوان،
سابقه ندارم چون کار ندادن..
تو این دور باطل گیر کردم…
من موندم و غروری که هر روز داره له میشه.
نونی که سر سفره میخورم، با بغض پایین میره.
قلبم دیگه تحمل این همه بیمهری رو نداره…
خستهم… جدی خستهم:))) 💔