من عرب جنوبم رفتیم گیلان یه بازار بزگی رفته بودیم بعد وارد یکی از مغازه های وسایل آرایشی شدیم شنیدم زنه یه چیزی رو دربارمون میگفت گفت عربای نمیدونم چی گفت بعدا اومدن ولی چهرش یه جوری بود که انگار ناراضی بود اینکه ما اومدیم مغازش و با لحن و از چهرش معلوم بوده که متنفره یا بدش اومده
وقتی که من و مامانم وارد مغازه شدیم مامانم یه سوالی ازم پرسید منم به عربی جوابشو دادم از همینجا دیگه فروشنده دونست ما عربیم دیگه چون مامانم بهام بود چیزی نگفتم مستقیما رفتم بیرون
چرا مردم اینجوری شدن
فقط این هم نیست من با تعدادی از دخترای اونجا دوست شدم بعد بعضیاشون به زبانمون یا به خودم هم تیکه میندازن و مسخره میکنن اولاش خوب بودن بعدش نمیدونم چرا اینجوری شدن و تنها الان فقط دو نفر باهام دوستن ولی اینجوری نیستن