من و همسرم تقریبا مثل همخونه ایم دیگه ازش ناامیدم قبلاً کوچکترین حرکتی برام مهم بود الان دیگه هیچ کدوم از کاراش برام اهمیت نداره خیلی باهاش حرف زدم خیلی وقتها قهر میکردم ولی دیگه بی فایده س این وسط ۲تا بچه دارم بخاطر اونا مجبورم ادامه بدم ولی دیگه نمیخوامش .حساب کن هر چقدر آرایش میکردم لباسهای باز می پوشیدم اصلا نگاهم هم نمیکنه.نه که دوسم نداشته باشه همه کار بخاطرم انجام داده ولی از این نظر مشکل داره.دلم برای جوونیم میسوزه
از خیانت متنفرم با تمام وجودم نمیخوام ۱درصد بهش فک کنم گاهی میگم شاید امتحان الهی میزان پاکی مو بسنجه اما ناخود آگاه به عاشقونه های زن و شوهر ها نگاه میکنم دلم هوری میریزه