بابام یه دوستی داره که بعضی شبا میره پیشش تو مغازه
بعد این چیزایی که تعریف کرده رو به مامانم گفته مامانم هم به من گفت
این دوستش که میره پیشش ادم خانواده داریه اون هیچی یکی دیگه از دوستای دوستش اونجا بوده تعریف میکرده که
: از طرق تلفن با یه خانمی دوست شدم که شوهر و بچه داشته و حتی تو شهر خودمون هم نبوده چند ساعت فاصله داشته
خلاصه با هم قرار میزارن شبایی که شوهرش میره ماموریت این بره پیشش بعد موقعیه که میرن تو رابطه مرده از رابطه فیلم میگره و تهدیدش میکنه اگه بهم پول ندی فیلمت رو پخش میکنم زنه هم هر بار یه تیکه از طلا هاش رو میداده به این و به شوهرش میگفته گم شد
تا اینکه شوهر زنه شک میکنه به مثل همیشه به زنش میگه من میرم ماموریت ولی نمیره و اینا هم طبق قرارشون با هم میرن تو رابطه یه دفعه مرده نصف شب میره خونه زنه سریع میدوعه میره پیش شوهره بعد شوهرش میگه چرا نخوابیدی چرا لخ. تی بعد زنه هم میگه میخواستم برم حموم شوهره باور نمیکنه و میخواد بره تو اتاق خواب که این مرده پشت در بوده و یه دفعه در و حول میده شوهره سرش میخوره زمین سرش میشکنه اینم از پنجره خودش رو پرت میکنه پایین و فرار میکنه
بعد مرده زنگ میزنه پلیس میاد خانواده ها میاد
الانم نمی دونم زنه اعتراف کرده یا از روی گوشیش فهمیدن ولی براش پیامک از طرف دادگاه اومده تا 72ساعت وقت داری بیای خودت رو معرفی کنی
زنش هم همون اوایل فهمیده و خیلی وقته قهره کرده رفته اینم زن داشته رفته سراغ یه زن شوهر و بچه دار
بعد بابام بهش حرف زده بود گفته بود که مزن با انگشت بر در خانه دیگری که با مشت بر در خانه ات میزنن
ولی مرده گفته بود این حرفا چیه من اصلا پشیمون نیستم و فلان