خواب بود
منم یکبار معده درد عجیبی داشتم طوری که کریه میکردم و بار دار بودم حس میگردم بدون بی حسی و بیهوشی دارن معده ام را با قیچی میبرن خون بالا آورده بودم
یک لحظه یادم اومد که یکجا خونده بود برای هر درداری هفتاد حمد بخونید آروم میگیره من رفتم تو تخت به پهلو دراز کشیدم شروع به خوندن کردم به زور میخوندمنمیدونم ولی مطمینم هفتاد نشد یهو دیدم از بالا دارن به خودم روی تختم نگاه میکنم جسمم روی تخت بود و من از بالا گوشه به خودم نگاه میکردم یهو دیدم کنارم سه تا امام هست دوتاش رو نیشناختم امام علی و امام حسین اون یکی رو نه یک پرونده دستشون بود و به من روی تخت نگاه میکردن و سرشون رو به نشانه تاسف تکون نیدادن (همه ما چهارتا یک گوشه بالای اتاق استاده بودیم و تمام اتاق خونه رو میدیم ولی زوم روی تخت بودیم )و باهم حرف میزدن یهو گفتم من میترسم تو رو خدا تنهام نزارید ،برگشتن گفتن آروم بخواب تا خوب نشی از پیشت نمیریم ،یهو چشمامو باز کردم دیدم صدای اذان صبح میاد فقط واقعی بود و دردی که تا چند دقیقه قبل داشتم از نصف نصف نصف هم کمتر شده بود راحت خوابیدم
حتی اون شب صدای های افتادن ظرف از اشپزخونه هم میومد چون شوهرم با صدای افتادن ظرف بیدار شد
من طوری خالم بد بود تمام نری معده گلو زبان دهان ملتهب شده بودن تف دهانم رو نمیتونستم قورت بده آب نمیتونیم بخورم اما بعد اون خواب همه جی عوض شد