2777
2789
عنوان

تجربه مرگ موقت

486 بازدید | 48 پست

صبح از خواب بیدار شدم و بچه ها م را فرستادم مدرسه،یک لیوان شیر با دو تا خرما خوردم،اینو میگم که بخاطر ضعف بدنی نبوده،چون چند روزی هست رژیم دارم و کمتر غذا می خورم،دیروز پریود شدم و یک قرص ژلوفن خوردم چون کمی احساس دل درد داشتم و رفتم که بخوابم،بعد از حدود چند دقیقه ،احساس کردم یک نیروی سیاه منو بزور نگه داشته،هیچ جسمی نبود فقط سیاه بود،بعد صدای بابام بود که گفت،بخواب،تموم شد،هر چی تقلا می کردم فایده نداشت،یک دفعه یک چهره ،مرد مسن که خیلی چهره معمولی داشت،نه ریش بلند و چهره عجیب یک مرد مسن بدون ریش،حتی فکر کنم عینک،بالای پنجره اتاقم ظاهر شد و یک عالمه پروانه همراهش اومدند،ولی همه چیز حالت سیاه و سفید بود و رنگ نداشت،و بعد من دیدم به سمت پنجره کشیده شدم،خیلی سبک بودم،ناگهان شروع کردم به التماس،من نمی خواهم برم،من دو تا بچه دارم،بخاطر اونها باید بمونم،ولی همچنان کشیده می شدم،اصلا صحنه ترسناکی نبود،یک لحظه خودم را ول کردم دیدم به بیرون از پنجره کشیده شدم،دوباره محکم دستهامو به لبه پنجره گرفتم و التماس کردم نه،بخاطر بچه هام نمیام ،و سعی کردم پاهامو تکون بدم که بیدار شدم…هنوز توی شکم،می دانم اصلا خواب نبود،هیچ حس خواب درش نبود،مطمئنم برای چند لحظه مردم و برگشتم

دوست دارم  اگر کسی که تجربه اش را داشته یا می توانه دلیلی براش بگه،اینجا بگه

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

عزیزم خداراشکر که برگششتی

فقط خودت میتونی بفهمی خواب بوده یا نه 

منم دوتا تجربه کوچک داشتم 

مثل یه پرنده که همه پرهاشو چیدن،پشت تو راه اومدم تورو نفس کشیدم🤍من میترسیدم ولی به خاطرت پریدم چون دلم میخواد برات بمیرم و نگاه کنی جاش فقط حسابمو از عاشقا جدا کنی،زخمی که میخورم از آدمها را دوا کنی🤍

خواب بود 

منم یکبار معده درد عجیبی داشتم طوری که کریه میکردم و بار دار بودم حس میگردم بدون بی حسی و بیهوشی دارن معده ام را با قیچی میبرن خون بالا آورده بودم 

یک لحظه یادم اومد که یکجا خونده بود برای هر درداری هفتاد حمد بخونید آروم میگیره من رفتم تو تخت به پهلو دراز کشیدم شروع به خوندن کردم به زور میخوندمنمیدونم ولی مطمینم هفتاد نشد یهو دیدم از بالا دارن به خودم روی تختم نگاه می‌کنم جسمم روی تخت بود و من از بالا گوشه به خودم نگاه میکردم یهو دیدم کنارم سه تا امام هست دوتاش رو نیشناختم امام علی و امام حسین اون یکی رو نه یک پرونده دستشون بود و به من روی تخت نگاه میکردن و سرشون رو به نشانه تاسف تکون نیدادن (همه ما چهارتا یک گوشه بالای اتاق استاده بودیم و تمام اتاق خونه رو میدیم ولی زوم روی تخت بودیم )و باهم حرف میزدن یهو گفتم من میترسم تو رو خدا تنهام نزارید ،برگشتن گفتن آروم بخواب تا خوب نشی از پیشت نمیریم ،یهو چشمامو باز کردم دیدم صدای اذان صبح میاد فقط واقعی بود و دردی که تا چند دقیقه قبل داشتم از نصف نصف نصف هم کمتر شده بود راحت خوابیدم

حتی اون شب صدای های افتادن ظرف از اشپزخونه هم میومد چون شوهرم با صدای افتادن ظرف بیدار شد 

من طوری خالم بد بود تمام نری معده گلو زبان دهان ملتهب شده بودن تف دهانم رو نمیتونستم قورت بده آب نمیتونیم بخورم اما بعد اون خواب همه جی عوض شد

هر کس نظری داره و فلسفه ای اگه با فلسفه و نظر شخصی من مخالفی تعارض نکن چون کم پیش میاد نظرمو عوض کنم زندگی خیلی چیزا یادم داد فهمیدم عشق فقط خداست

اگر از بالا خود کامل ت رو دیدی باشی رفتی و برگشتی

من اینجور شدم

هر کس نظری داره و فلسفه ای اگه با فلسفه و نظر شخصی من مخالفی تعارض نکن چون کم پیش میاد نظرمو عوض کنم زندگی خیلی چیزا یادم داد فهمیدم عشق فقط خداست

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792